مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

189

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بهر جدائى گريانم . كه بوى جدائى بمشام دلم همىآيد . نور الدين گفت : اى خاتون ، ما را كه از هم جدا خواهد ساخت ؟ كه من جهان را از بهر تو همىخواهم . مريم جواب داد : به خدا سوگند مرا محبت بر تو هزار چندانست كه ترا با من . و لكن هركه از روزگار ايمن نشيند ، برنج و تعب درافتد و بندامت و افسوس درماند . و شاعر درين معنى گفته است : بنگريد اين چرخ و استيلاى او * بنگريد اين دهر و اين ابناى او نيست بىصد غصه از وى شربتى * نيست بىصد خار يك خرماى او تيره‌تر از پار هرامسال او * بدتر از امروز هرفرداى او پس از آن گفت : اى خواجه نور الدين ، اگر جدائى من نميخواهى ، از مردى فرنگى كه چشم راست او نابيناست و پاى او شل است ، برحذر باش . كه او سبب جدائى ما خواهد بود و من در خواب ديدم كه او بدين شهر آمده و گمان ميكنم كه او نيامده است مگر بطلب من . نور الدين جواب داد : اى شمسهء خوبان ، اگر مرا چشم بر وى بيفتد ، او را بكشم . مريم گفت : اى خواجه ، او را مكش و با او سخن مگوى و بيع و شرى نيز مكن . بلكه خداى تعالى ما را از شر و مكر او نگاه دارد . پس چون بامداد شد ، نور الدين زنار گرفته ، ببازار رفت و بر مصطبهء دكانى بنشست و با بازرگان‌زادگان بحديث گفتن درپيوست . در آن حال ، همان مرد فرنگى با هفت تن از فرنگيان ببازار بگذشت و على نور الدين را ديد كه جبهء بصنعتى غريب دربر دارد . پيش رفته ، در پهلوى ايشان بايستاد و گوشهء جبه را گرفته ، ساعتى درو تامل كرد و اين روى و آن روى بگردانيد . و على نور الدين نمىدانست . چون او را چشم بدان مرد فرنگى افتاد ، ديد كه او را نام و نشان همانست كه مريم گفته است . آنگاه نور الدين بانگ بر وى زد . فرنگى گفت : بانگ از بهر چه بر من زدى ؟ چيزى از تو بردم ؟ نور الدين جواب داد : اى پليدك ، از من دور شو . فرنگى گفت : اى مسلم ، ترا بدين خود سوگند مىدهم كه